تبليغاتX
بیراهه

بیراهه

بیراهه رفته بودم آن شب، دستم را گرفته بود و می کشید، زین پس همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت

زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی ، و نه می توانی

قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست ، زخم اگر نباشد قلبت هم نیست.

زخم اگر نخواهی باشد ،  قلبت را باید بتوانی دور بیندازی ، قلبت را چگونه دور می اندازی ؟

زخم و قلبت یکی هستند..

                                                             جای خالی سلوچ(محمود دولت آبادی) 


پشت تمام چراغ قرمز های ذهن من تنها تو هستی که سبز می شوی...

نمی دانم دچار کدام بیماری شده ام..

گه به هر سو می نگرم

تو ایستاده ای و لبخند می زنی..

لبخند می زنی و من گرم می شوم

تا به انجا که اشکم از پشت پلکهایم می جوشد و روی گونه هایم آوار می شود

آه .. بانوی بی حوصله...

هرگز دلیلی اینگونه وسیع برای زندگی در سلول تنگ و تار تنهاییم نداشته ام

وقتی که می بینم تو در نمی دانم کجای ذهن من ایستاده ای و لبخند می زنی..

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 17 توسط میثم|

حرف زدن از بی وفایی ، آنهم از جانب دوستانی که عزیزتر می داشتیمشان از جان ، مانند خود بی وفایی زشت است.کودکانی که هنوز سر سودای عشق دگر دارند ،غروری دارند و توانی که گلایه کنند..ما که خورشید آرزوهایمان در مغرب کم لطفی دوستان غروب کرده پریشان تر از آنیم که به غرورمان بر بخورد.

 تنها این روزها سرگرم راضی کردن دلمان هستیم ، در گوشش می خوانیم که :

حالا درست است که دیگر آرزویمان نمی شود اما دنیا که به اخر نرسیده ، می رویم از پرورشگاه یک آرزو می آوریم برایش اسم می گذاریم به هر که مارا نمی شناسد می گوییم این آرزوی ماست!! حالا از خاک و جنگل ، نسیم و دریا ، شعر و سکوت  چیزی در خود نداشته باشد  اشکالی ندارد ، مگر چه می شود ؟ کسی که چیزی نمی داند ، باور کن اصلا کسی یادش هم نمی آید که آرزوی گمشده ی ما چه رنگی داشت ، شاید  حتی خودمان هم فراموش کردیم که چه می خواستیم و چه شد....

این روزها تنها موسیقی می بلعم و شعر نوش می کنم و چه یاران همدمی هستند این دو که اگر نبودند نمی دانم دیوانگی های این دل وامانده را بر کجای این شب تیره باید می آویختم

کاش این آهنگ و یک بار کنار آتش، در ساحل دریا می شنیدم، نه صد بار کنج اتاق سرد و کوچکم...

اگه میخوای پیشم بمونی.. بیا تا باقیه جوونی

بیا تا پوست و استخونه.. نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره

دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری

که توش منو تنها نذاری

........................................

 

خواندن شعرهای نصرت رحمانی چه جاذبه ای دارد وقتی که دلخسته ای..

 

زیباترین
میخواستم ترا بسرایم
خود را سرودهام

باری حدیث عشق تو میبود در میان
اما دریغ و درد که پاداش من

خون بود، خون دلمه بسته به مژگان

...................

عزیزمن آرام

به پشت سکه نگاهی کن

به پاسخ عطش ساطور

جواب باید داد

......................

ماهیان می‌دانند

عمق هر حوض به اندازه‌ی دست گربه‌ست!

.......................

حتی شعرهای شاملو  که سخت می نمود این روزها بیشتر به دل می نشیند

قفس ... ...

پرنده

در خواب از یاد می برد

من اما در خواب می بینم اش

که خود

به بیداری

نقشی به کمالم

از قفس...

.........

و اما یغما گلرویی که عاشقانه هایش برای یک عمر عاشقی بس است...

دیگرساعتی بر دست ِ من نخواهی دید
منبعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می آید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!

نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 12 توسط میثم|

حرفهایم بماند برای بعد..

...

تلخم مپیچ ، ای دوست تلخم..
آری رهایم کن در این مرداب جانکاه
بگذار در این واپسین دم
با درد خود دلگرم باشم

                              نصرت رحمانی

نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 16 توسط میثم|

وقتی دست روی گوشهایت می گذاری ، چشمانت را می بندی و می شوی شبیه دیوار ،

 یعنی نباید چیزی بگویم پس مجبور می شوم بیایم اینجا و حرفهایم را به در بگویم

تا شاید دیوار...

 اما نه بگذار همچنان لبهایم به گلایه از تو آلوده نشوند ، شاید گلایه جایش را

به گل و بوسه داد کسی چه میداند.هنوز با خاطره ی نگاه مهربانت می توان

از تمام بی وفایی های دنیا گذشت..خاطره ی نگاهت هیچ گاه برایم کهنه نمی شود

 اما بی وفایی های تو این روزها ..... می دانی که؟؟

بگذریم ....می خواهم برایت شعر بخوانم :

می‌توانند!
بعضی‌ها خواب
بعضی‌ها خلاصه
بعضی‌ها شاعرند
می‌توانند!
شب را می‌شناسند به اسم، به استعاره
آسمان را می‌شناسند به ترانه، به تشبیه
تو را می‌شناسند به خواب، به خلاصه ...
اما من نمی‌توانم ای تو تمامه‌ی من!
من نمی‌توانم!


پس کی به خواب خواهم رفت
کی خلاصه خواهم شد
کی شاعرِ تمام، ترانه، تشبیه؟
می‌گویند سنگ هم گاهی
به آرامشِ ستاره حسادت می‌کند،
به من چه!
من اگر ترانه‌خوانِ گریه‌های تو نباشم
هرگز از الفبای این همه سادگی
به بی‌نیازیِ هفت‌آسمانِ پرده‌نشین نخواهم رسید.


ببین چه کوچک است این کلمه، این حروف
چگونه می‌شود تنها یکی واژه
به جای تو از خوابِ توبا و ترانه چید؟


هی مولودِ بی‌عَقدِ آب و التماسِ علف!
من از بسیاریِ این همه باران
تشنگی‌ها آموخته‌ام
که دیگر دستم بی‌پیاله
دلم نهاده
کلماتم این همه بی‌پرده‌اند.


راستش را بخواهی
عشق همین است،
ورنه پروردگارِ شوخِ شاعران
این همه آفرینش تو را

تا شکستنِ من
به تعویقِ آینه نمی‌انداخت.

........................................................................

خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.


وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.


غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

                                                 سید علی صالحی

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 12 توسط میثم|

گاهی در پس آرامش سکوت ، خشونتی نهفته است که انسان برای فرار از آن به هر چیزی

پناه می برد حتی به مرگ !!!

...

بیزارم از این واژه های لال..

...

یک جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب  دستت باشد

این چند هزارمین شب بیخوابی است

ای عشق فقط حساب دستت باشد....

                                         جلیل صفر بیگی

نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 12 توسط میثم|

گاهی انسان بدون نیاز به کسی ، به طرز وحشتناکی با دست خودش ، خود را شکنجه می کند !!

خیلی جالبه :

ما می توانیم تصمیم بگیریم راه نرویم ، حرف نزنیم ، نخندیم ، نبینیم ، اما نمی توانیم تصمیم بگیریم که فکر نکنیم و تمام رنج انسان در همین یک نتوانستن خلاصه می شود

مواد مخدر؟!!

نه ، نه ..بی فایده است

چیزی پیشنهاد کنید که فکرش برای همیشه از سرم برود


در پاورقیه این دفتر دنبال چه می گردید؟؟

ضمیر مجهول تمام نوشته هایم تنها نام او بود

آن را هم که این روزها

به هر زبانی فریاد می زنم....

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 13 توسط میثم|

 

اگر انسان قبل از تولد می دانست

چه سر نوشتی در انتظار اوست

 خود را با بند ناف خودش دار میزد..


کسی که تنهاست ارامشی ندارد که به هم بریزد

به سراغم اگر می آیید

سخت و کوبنده قدم بردارید

تا مگر پاره شود

روبان قرمز تنهایی من...

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 10 توسط میثم|

روزگار همچنان بر مدار گذشته می گردد

و من نیز بر همان پاشنه ی سابق...

دل و دستم سمت درس نمی ره

نمی دونم از تنبلیه یا چیز دیگه

این دانشگاهم شده مشکل بزرگ زندگیم

کسی یه معجون سراغ نداره که با خوردنش بشه این واحد های لعنتی و پاس کرد؟؟؟!!!


فرصتها بی آنکه بیایند می روند

و ما بی خبران به انتظارشان پیر می شویم

می خواهم دراز بکشم

دنیا را مچاله کنم ، بگذارم زیر سرم

و تا ابد خواب آمدنت را ببینم..

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 10 توسط میثم|

سرمای این روزهای شهر و میشه تحمل کرد اما سرمای نبودنت

بدجوری داره اذیتم میکنه به همه میگم این تب و لرز و صدای خستم

بخاطر هوای سرده ، اونهام یا خیلی ساده لوحن یا چون تو رو نمی شناسن

حرفم و باور میکنن...


شانه هایم تنها محل اتصال دستهایم نیست

فرش سیاه گیسوانت را

روی بازوانم پهن کن

بگذار شانه هایم

بالش دلتنگی های تو باشند...

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 8 توسط میثم|

همیشه با شنیدن این ضرب المثل به جای اینکه امیدوار بشم نا امید می شم.

وقتی پایان شب سیه سفید باشه ، خب پایان روز سفید هم شب سیاهه دیگه!!

درسته؟؟

نمی دونم اما اگه قراره شب سیاهی هم بیاد خداکنه به این زودیا نیاد

می خوام بیشتر از روز لذت ببرم

این روزها بوی ترانه می دهد..


در بازی عشق

تو سر بودی

دست من تنها یک سرباز عاشق بود

دیگر چرا تقلب می کنی

ای تازه از راه رسیده

با من بگو

این همه آسِ دل را از کجا آورده ای؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 12 توسط میثم|


آخرين مطالب
» زخم
» آرزو
»
» گلایه ، گل ، بوسه
» واژه های لال
» فکز=عذاب
» انتظار
» خواب
» سرما
» پایان شب سیه سفید است

Design By : Pichak